تبلیغات
همه ی دنیای من


درباره وبلاگ:

آرشیو:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

شکایت نامه

نوشته شده توسط:فاطمه
دوشنبه 11 مرداد 1395-01:25 ب.ظ

کاش میشد علیه پدر و مادر شکایت نامه تنظیم کرد!
اونوقت من یه پرونده حداقل 100 برگی داشتم برای دادگاه!
میدونم خودم که نباید در مورد پدر و مادر اینطور حرف زد!میدونم خیلی به گردنم حق دارن!میدونم که خیلی سختی کشیدن برای بزرگ کردنم!ولی نمیتونم بهشون اجازه بدم برای هررررر مساله ای به خودشون این حق رو بدن که من رو زیر سوال ببرن!
دلم پره از دست تحقیر کردناشون!از دست تو نمیفهمی،عقلت نمیرسه و......
برای چیزای کوچیک.خیلی کوچیک!
مثال بزنم؟!
امروز سرِ قاشق زدن من به لبه قابلمه داد زد سرم!میگه درست نیست دختر نباید وقتی تو آشپزخونه کار میکنه صداش بیاد تو پذیرایی که همه بفهمن داره چی کار میکنه
چرا برنجت رو نمیذاری اینطوری 2 هم غذات درست نمیشه!در صورتی که ساعت 1 زیر غذام رو خاموش کردم خیلی هم خوب بود غذا!
سر همین داد و بیداد میکنه!گیر داده چرا دیشب همش بچه الهه بغلت بود زشته بچه ندیده ای!بیا به کارا برس!در صورتی که همه کارا رو انجام دادم کاملا!
از وقتی این خواستگاره رو رد کردم حداقل 2 روز یک بار با هم بحث داریم که تو کارت غلط بود و اشتباه از تو بود و بهتر از اون دیگه نیست و......
آخرش هم میگه یکدنده هستی و مغروری و حرف حرف خودته وگرنه باید الان ارشد حقوقت رو گرفته بودی نه اینطوری الاف باشی!!!من الان الافم چون اون کاری رو نکردم که اون میخواست!
فرشته هم برای من قد الم کرده و یکسره زندگی من رو زیر سوال میبره که تو فلانی و بهمانی و زندگی نکردی و سر کار نمیری و....انگار کار ریخته من جاخالی میدم!به خدا خیلی جاها رفتم فرم پر کردم ولی خب مسیرم دوره به تهران قبولم نمیکننتنها تفاوت من با روزمره فرشته اینه که اون زبان کلاس میره من نمیرم وگرنه کار دیگه نمیکنه!تازه من کلی کمک میکنم به مامان و اون دست به سیاه سفید نمیزنه!
مامانم میگه تو با همه مشکل داری وگرنه باید مثل فرشته دوست صمیمی داشتی!در صورتی که نمیگه من حتی حق نداشتم برم خونه دوستم یا حتی کافی شاپ!حق نداشتم بیشتر از یه ربع تلفنی با کسی حرف بزنم وگرنه داد میزدن سرم!حق نداشتم خودم تنها جایی برم تا همین 3 سال پیش!اونوقت فرشته راحت کار خودش رو کرد!الان همه دوستام درگیر زندگی و بچه و....هستن وقت نمیکنن با منِ مجرد بیرون برن که!منم همچین توقعی ندارم!
با فرشته تغریبا یک هفته اس حرف نمیزنم چون یه دعوای حسابی داشتیم سر همین موضوعاتی که گفتم!به خدا دوستش دارم خیلیییی حتی با اینکه خیلی هم مقصر نبودم رفتم عذر خواهی کردم ولی بازم باهام حرف نمیزنه!
یعنی رسما کم آوردم!دیگه نمیکشم این همه تحقیر رو!دلم میسوزه برای خودم!امروز یه عالمه گریه کردم!دلم میخواد برم پیش مشاور یک سرههههه غر بزنم ولی میدونم اونم راهکار خاصی نداره و یکسره میگه پذیرش!خب بعد از پذیرش چی کار کنم؟!!
دلم نمیخواست اینطوری غر نامه بنویسم ولی داشتم میترکیدم ببخشید!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 11 مرداد 1395 02:33 ب.ظ

شب قدر

نوشته شده توسط:فاطمه
یکشنبه 13 تیر 1395-09:40 ب.ظ

شب قدر امسال چندان قسمت نشد مثل سالهای قبل عبادت کنم!
شب اول که ساعت 3 خوابم برد!شب دوم ساعت 2!شب سوم هم در بیمارستان به سر بردم!
خواهرم ظهر همان روز با تب شدید و درد پهلو راهی بیمارستان شد و از آنجایی که مادرم حال خوبی نداشت نگذاشتم پیشش بماند و خودم کنارش بودم.
تغریبا 11 شب بود که فشارش به شدت افت کرد و روی زمین از حال رفت!این حالت در مورد پدرم برایم عادی بود ولی برای خواهرم .....خیلی سخت بود.خدا خیر دهد پرستاران را!واقعا عطوفت و صبوریشان ستودنی است!
نمیدانم شاید هم به دلیل خصوصی بودن بیمارستان اینقدر خوب و با مهربانانه رفتار میکردند!ولی حتی در این صورت هم من جای آنها بودم بعد از چند بار صدا زدن خسته میشدم و بی تفاوت میشدم آن هم نیمه شب!
طفلک خواهرم تا زمانی که من بودم 7 تا سرم زد!نتوانستم دعای جوشن کبیر را بخوانم فقط تسبیحم همراهم بود و صلوات میفرستادم و ادعیه ای را که در موبایلم بود خواندم.
بیمارستان بسیار تمیز و مرتبی بود و حتی من که در بیمارستان حالم بد میشد شرایط کاملا مساعد بود.واقعا اگر بیمارستان خصوصی نبود نمیتوانستم تحمل کنم!طفلک کسانی که در بیمارستان های ........بستری میشوند!خدا به دادشان برسد!
صبح ساعت 10 برای رفع خستگی به منزل عمو رفتم اما تا ساعت 12 شب نتوانستم حتی یک ساعت بخوابم حساب کردم 24 ساعت بود که حتی نیم ساعت هم نخوابیده بودم!
به همین دلیل 12 شب تا ظهر ساعت 1 خواب بودم!!!خدا خیرشان بدهد هیچ کس بیدارم نکرد!
خواهرم هم مرخص شده بود و من به خانه برگشتم.
هنوز هم تب دارد اما بهتر شده وضعیتش الهی شکر.


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 14 تیر 1395 01:37 ق.ظ

ماه نوشت

نوشته شده توسط:فاطمه
چهارشنبه 26 خرداد 1395-06:57 ب.ظ

اول از همه بگم جواب ارشد اومد و من رتبم اونی نشد که میخوام!3 رقمی شدم ولی امیدی ندارم قبول بشم آخه 3 رقمی خوبی نیست
تصمیم گرفتم شرکت کنم برای کانون وکلا از اون طرفم ثبت نام کنم برای روانشناسی پیام نور همینجا بخونم بهتره تا شهرستان تازه معلوم نیست چه گرایشی هم باشه
یه مطلب دیگه اینکه تغریبا یک ماهه که یه خواستگاری دارم سیرییییییش!به شدت مذهبی و متعصب در حد حجت الاسلام و.....بعد تازه از این بسیجیای پیرو خط امام از نوع دو آتیشه!
ما 6 جلسه حداقل 2 ساعته مدام فقط بحث حجاب و چادر سر کردن توی خونه و رفتن به مسجد و جلسه مذهبی و ....و اینکه با نامحرم حداقل ارتباط باشه و حتی فامیل هم نباید اسمت رو صدا کنن فقط باید بگن فاطمه خانم مخصوصا مجردا!!!عکست توی تلگرام و اینستا نباشه و....
اینجا بود که دیگه به قطعیت رسیدم که یک متعصبِ حتی بدبین رو بروم نشسته!حالا از اون جلسه من 2 بار جواب منفی دادم ولی خب متاسفانه به گوش این آدم نمیره از طرفی به هیچ وجه از موضعش پایین نمیاد و میگه ظاهرت با همسر ایده آل من فاصله داره ولی اینقدر خوبی نمیتونم ازت بگذرم!!!
خب من چیکاره بیدم؟!!!!
الان هم بابام رو کشونده بیرون باهاش حرف بزنه!از طرفی بابام با من موافقه و مامانم با من مخالفه و میگه گناه داره و پسر خوبیه و.....
از حق نگذریم فوق العاده مودبه!خانواده بسیار خوبی داره!تحصیل کرده اس!امـــــــا خیلی متعصبه روابط محدود داره و خانم ها رو هم محدود میکنه.
القصه که دلم مثل سیر و سرکه میجوشه میترسم که نظر بابام هم عوض بشه که خب خیلی بد میشه برای من کار سخت میشه!
آهان راستی این فاصله یه سفر 5 روزه به کیشم داشتیم و فوق العاده بودددددددد!اولین سفر هواییم هم بود و بسیار جذاب دیدنی هست بسیااااااااار.
وقتی رفتم و دریا رو دیدم تازه فهمیدم دریا یعنی چی؟؟!!دریاچه مازندران اصلا دریا نیست که!حوض گل آلوده!
توی خلیج فارس تو عمق 10 متری هم از بالا میتونی ماهیا رو ببینی.آب دریا مثل چشمه صافه
زیباااااااااااااااااااااااااست زیبااااااااااااااااااااااا
فوق العاده شگفت انگیز
و من قطعا اولین سفری که بتونم برم با خرج خودم یا با همسرم،کیشه یا حداقل بندرعباس.خلاصه که یه جایی که متصل بشه به دریای جنوب
آها راستی دوست دارم برم جنگلای حرا رو ببینم اینم خوبه
اووووووه چه قدر بی ربط حرف زدم


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 26 خرداد 1395 07:37 ب.ظ

اعتراف

نوشته شده توسط:فاطمه
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395-08:47 ب.ظ

دلم میخواهد هر روز بنویسم هر چند ممکن است کسی نخواند اما دلم برای بی قید نوشتن تنگ شده است.
دلم میخواهد از هر دری بنویسم از هر چه از ذهنم میگذرد.
آنهایی که وبلاگ قبلی ام را خوانده اند شاید یادشان باشد یک متن بلند بالا از خواستگار سنتی و .....نوشته بودم.راستش را بخواهبد دل خوشی از این نوع خواستگاری ندارم البته دختر سبک سر و لاقیدی هم نبودم که دلم را به دست هر کس و نا کس داده باشم!
اما از همان زمان که فهمیدم باید ازدواج کنم و معنی تاهل را فهمیدم فقط و فقط دلم پیش یک نفر بود و وسلام!نمیدانم شاید دلِ عشق و عاشق و عاشقی و انتظار و....را نداشتم؟!
فکر میکنم از مرز 9سال هم گذشته این دلدادگی!
دلم را به دریا زدم!شاید تصورش خنده دار یا وقیحانه یا......باشد اما من دل را به دریا زدم و حرف دلم را زذم.جرات رو برو شدن نداشتم.همین زمان بود که به روح آن کسی که این اینترنت را فعال کرد درود فرستادم و حرف دلم را برایش فرستادم و خدا میداند که چه به روزم آمد تا جواب را داد.
جوابی محطاطانه و ددر نهایت احترام و محبت بود.تمام سعیش را کرده بود که دلم را نشکند!شاید دلش برایم سوخت.شاید هم به حماقتم خندید و شاید به وقاحتم!
هر چه که بود تمام شد.راحت شدم.اما خدا میداند چه به روزم آمد! اما ته دلم خودم را این طور راضی میکنم که تمام تلاشم را برای دلخواسته ام کرده ام اما نشد!


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 11 خرداد 1395 07:40 ب.ظ

افیون

نوشته شده توسط:فاطمه
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395-08:23 ب.ظ

درمان؛ مثل «افیون» است. گرفتارت می‌کند. بزرگ می‌شود و می‌افتد به جان لحظه‌هایت. درست مثل عاشقی که معشوق‌اش را انتظار بکشد، لحظه لحظه انتظار می‌کشی برای رسیدن ساعت ملاقات. ملاقات با همانی که بیشتر از هر کس دیگری در این دنیا تو را می‌فهمد. طول هفته را در ذهن‌ات دائم با یکی در حال حرف زدنی، کلی برنامه برای آن ۵۰ دقیقه داری. موضوع‌ها را کنار هم می‌چینی تا به ترتیب برای درمانگرت تعریف کنی. واکنش‌هایش را هم پیش خودت مجسم می‌کنی؛ «حتماً وقتی این موضوع را بگویم، خنده‌اش می‌گیرد. یا اگر این یکی را بگویم همدلی خواهد کرد، یا این یکی، مطمئنم این را بهم حق خواهد داد». انگار یکی را پیدا کرده‌ای که فارغ از تمام آدم‌های دنیاست. یکی که خودش است و خودش، یکی که می‌توانی پیش‌اش از هر چیزی بگویی. از دغدغه‌هایت، از احساس‌هایت، از رنج‌هایت، از خوشحالی‌هایت و نگران این نباشی که قضاوت‌ات کند، نگران این نباشی که ناارزنده‌ات کند مثل دیگری‌های مهم زندگی‌ات. یکی که «سلامت و اصالت تو» کلید واژه‌ی تمام جملات‌اش است. و امان از «سلامت» که واژه‌ی شیرینی است ولی گاهی پتک می‌شود روی سرت. خرابت می‌کند. هرچه پیشتر می‌روی، کم‌کم متوجه می‌شوی که باید مسئولیت گرفتاری‌هایت را بپذیری. کم‌کم متوجه می‌شوی که تنهایی؛ برای پر کردن تنهایی‌ات، کم‌کم متوجه می‌شود که انسانی و به واسطه‌ی انسان بودن‌ات باید بپذیری که انسان گاهی شکست می‌خورد، فرو می‌ریزد. می‌فهمی گاهی چقدر در برابر نامرادی‌های زندگی آسیب‌پذیری و این تویی که باید این نقطه‌های آسیب روان‌ات را بشناسی و آگاه باشی. درمان «افیون» دارد و افیون؛ «خماری». استخوان درد هم دارد. رنج هم دارد. سختی هم دارد. کلافگی هم دارد. بی‌حوصلگی هم دارد. درد دارد لعنتی گاهی، درد دارد. درمانجو که شدی باید پیِ این‌ها را هم به تن‌ات بمالی. ولی آخر این شاهنامه «همیشه» خوش است.

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 09:13 ب.ظ

سلاااااااااااااام

نوشته شده توسط:فاطمه
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395-11:52 ب.ظ

چقدر دلم برای این فضا تنگ شده بودددددددددددددددددد
امروز آزمون ارشد رو دادمممممم!راضیِ راضی نیستم ولی خوب بود در کل!خدا رو شکر.
همه مسائل تحت کنترل آدم نیست!حالت احوالت،روزت،روزگارت.
سال جدید خیلی بهتر از سال گذشته آغاز شد حداقل تا الان خدا رو شکر.
خیلی چیزا هست که تو هر چقدر زور بزنی نه میتونی تغییرش بدی نه حتی مدریتش کنی!یکی اینو چند ماه پیش گفت و خیلی طول کشید تا فهمیدم چی میگه!
پذیرش چیزی بود که امسال بهش دست پیدا کردم!چیزی که باعث میشه روند زندگی رو،بالا و پایینش رو،سخت و آسونش رو بهتر بگذرونی.
امروز به مادرم گفتم کنکور از اونچیزی که خونده بودم و زده بودم سخت تر بود اما راضی هستم.چون حس میکنم فقط من نبودم که این رو میگم ظاهرا امسال سخت بوده واقعا!!
به مادرم گفتم دوستم داره گریه میکنه!گفت تو هم میخوای گریه کنی؟!گفتم مامان من در حد توانم خوندم.در حد توان جسمی.خودکشی و سخت گیری به خودم نگرفتم درست مثل روند همیشگی درس خوندنم.از خودم راضی هستم و به پذیرش رسیدم که هر چیزی ناراحتم نمیکنه!
خوشحال شد گفت همین کافیه اگر یاد گرفته باشی!
یه عااااااااااااااااالمه کار دارم خیاطی دارم دلم میخواد نقاشی کنم .خیلی وقته نقاشی نکردم دلم میخواد یه سارافن برای خودم بدوزم.غلاب بافی کنم.یه مقدار کارای جهیزیه بکنم!دلم میخواد یه کلاس ورزش برم.
یک ماه آخر خیلی خوب نبودم!یه سرگیجه و عدم تعادل مسخره اومده بود سراغم که باعث شد دکترم برام نوار مغزی بنویسه که هنوز انجامش ندادم و میدونم همش از استرس بوده چون یادم میاد برای کارشناسی هم ماه آخر همینطور بودم.منتهی ایندفعه بدتر بود خیلی وحشت کرده بودم.
راستی عینکی شدم ! البته آستیکماته !دکتر گفت چون خیلی خفیفه اگر بخوای و سردرد نداشته باشی لازم نیست بگیری ولی چون سر درد دارم گرفتم.بماند که ذوق کردمعاشق آدمای عینکی هستم.
دلم یه مسافرت خوب میخواددددددددددد.
احتمالا اینجا بیشتر مینویسم تا توی اینستا چون اینستا همه اقوام هستن راحت نمیشه نوشت!
از این به بعد بیشتر مینویسم.
کلی کار نصفه نیمه دارم که باید تمومش کنم.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 09:09 ب.ظ

به امید او

نوشته شده توسط:فاطمه
چهارشنبه 2 دی 1394-08:49 ب.ظ

به قول مادر جان،پاشنه کفشم را کشیده ام که انشاالله در حد توانم از پس آزمون 4 ماه دیگر بر بیایم!
برایم سخت است دست کشیدن از لذت هایم!برای منی که بجز خانواده ام با شخص دیگری مراوده خاصی ندارم،فضای دوستیهای مجازی آرامش بخش است.آن هم بین دوستانی هم چون شما!
دلم برای همه دوستانم تنگ میشود.قول میدهم گاهی سری بزنم ولی وبلاگ را دیگر به روز نمیکنم تا بعد از پایان کنکور!
خیلی دعایم کنید.تازه قد راست کرده ام .دعا کنید خدا همینطور،حمایتم کند تا از شرمندگی خانواده ام در بیایم!
دو سه روز است موبایلم را روی حالت پرواز میگذارم و آخر وقت آزادش میکنماین کیمیا هم اگر نبود نور علی نور میشدو البته خواب!من نمیدانم چه طور شد اینقدر خواب سنگین شدم!روز های عادی قبل از درس خواندن 8 صبح صبحانه ام را  خورده بودم اما چند وقت است خودم را میکشم 9 بیدار میشوم تازه!
راستی آزمون این هفته را نرفتم!باور نمیکنید بگویم چرا؟!!!!!صبح نشسته بودم و داشتم کتابم را مرور میکردم که بروم،یک آن چیزی محکم خورد به کمرم!از درد گیج بودم!بعد نگاه کردم دیدم دورم پر از کچ است!!!سقف را نگاه کردم سالم بود!دوباره به دقت نگاه کردم.گچ بری سقف،به طور کامل و درسته رویم فرود آمده بود!!!!
سقف هیچ ایرادی ندارد!نه نم زده نه ترک برداشته!انگار اجل از بیخ گوشم رد شده بود چون اگر به سرم میخورد قطعا ........
تا چند ساعت بدن درد داشتم!از شما چه پنهان همین حالا هم به سقف نگاه کردم ببینم زیر گچ بری ها نشسته باشم!
خانه را خودمان ساختیم و 12 سال ساخت است!کلا چیز غریبی بود!فقط میخواست مرا از آزمون بی اندازد
یک نکته دیگر،موردی پیش آمد و یک نیمچه خواستگاری شد و من رد کردم.طبق معمول با مادر بحث کردم!در آخر گفت:اگر این طور پیش بروی یا باید زن پسر دایی ات بشوی یا پسر عمو!
با عصبانیت انگشت تهدید نشانه رفتم و با صدای بلند گفتم این برای آخرین بار است میگویم من از هر دو بیزارم و تحت هیچ شرایطی زیر بار نمیروم و اجازه نمیدهم شما برایم تکلیف روشن کنی!خودم تعیین میکنم کی و با چه کسی ازدواج میکنم!وسلام!تا 4 ماه آینده هم هر کس از این در وارد شود یا من از در میروم یا او را بیرون میکنم!
فکر کنم خیلی زیاده روی کردم ولی جواب داد به گمانمتکلیف روشن شد!
از حرص مادر جان رفتم موهایم را هم کوتاه کردم!تا کمرم بود و حالا تا روی شانه ام شدهقصد داشتم کوتاه کنم از قبل ولی نه اینقدر!
عیب ندارد زود بلند میشود
به هر حال گفتنی ها را گفتم!دلم برای همه تنگ میشود
شماره ملیحه جان و مینا جان را دارم.
آیدی محمد آقا را داشتم ولی حذف شد متاسفانه!اگر لطف کنید برایم بگذارید ممنون میشوم
بابا لنگ دراز عزیز را هم آی دی اش را دارم .
از آقای مهدی پور فقط وبلاگ دارم!

القصه:دعاگویتان هستم.دعایم کنید


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 2 دی 1394 09:28 ب.ظ

( ;

نوشته شده توسط:فاطمه
سه شنبه 24 آذر 1394-10:26 ق.ظ

چند وقت بود نیومده بودم اینجا؟!
القصه بعد از اون هفته طوفانی بازم زندگی مسیر خودش رو طی کرد و منم شدم مطیع اوامرش
جمعه همون هفته آزمونم رو کلا گند زدم!!!فکر میکردم خیلی خوب خوندم ولی اینقدر ذهنم به هم ریخته بود که اصلا حواسم نبود آزمون نمره منفی داره!!!
یعنی اگر غلط نمیزدم همه بالای 50 درصد بود!
این هفته هم آزمون دوم هست دعا کنید خوب بشم ایندفعهاز یه لحاظ خیلی جلو هستم از بقیه ولی خب آشنایی کمتری دارم با سوالا و.....
راستی لاین و تلگرام رو هم نصب کردم بالاخرهخیلی خوبه کلا وسواسم موقع نوشتن پیام از بین رفته حتی غلط هم مینویسم برام مهم نیست خودشون باید بفهمن منظورم چیه!؟والا
ولی امروز تنها گروهی که عضو بودم رو حذف کردم !آخه ما یه عده فامیل بی کار داریم شب تا صبح یه چیزی حدود 300 تا پست میذارن اصلا معلوم نیست کی به کیه؟!!!!
لاین رو هم حذف کردم چون متاسفانه هنوز وسواس چک کردن رو دارم و به قولی مرض!به همین خاطر حذف کردم خیالم راحت بشه و درسم رو بخونم!پس فردا همینایی که وقتم رو میگیرن اگر قبول نشم سرکوفتم میزنن که تو ....
فردا هم عروسی دختر عمومه!همون عمو وسواسی که از همه چی ایراد میگیره!!!موندم موهام رو چیکار کنم که نزنه تو ذوقم
میخوام برم ابروهام رو رنگ کنمیکی دو بار ریمل ابرو زدم بد نشد ولی رنگ قشنگ تره.میخوام متحول بشم فردا شب
برم دیگه درس بخونم روز خوش


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 آذر 1394 10:45 ق.ظ

.

نوشته شده توسط:فاطمه
شنبه 14 آذر 1394-07:03 ب.ظ

هفته پیش هفته سختی بود!
از پنجشنبه از اتاق مشاوره بیرون آمدم آنقدر گیج و سردر گم بودم که 2 ساعت در مسیر مترو گم بودم
یعنی کن فیکون !مادرم وقتی مرا دید اولین حرفی که زد این بود: از جنگ برگشتی؟!
اولین ترکش این جنگ به آن فرد مورد نظر اصابت نمود و ارتباط همان روز خاتمه یافت.البته جرقه را خودش زد که خب بماند حالا.....اصلا شاید حکمتی باشد.فکر کنم خدا نجاتش داد
3 روز گذشت تا از این ابهام خارج شودم.بماند که چه چیزهایی در ذهنم گذشت.دست آخر سر سجاده ای که از سرِ بی تکلیفی پهن کرده بودم به نتیجه رسیدم.خیلی وقت بود که با خدا درد و دل نکرده بودم.حتی راستش را بخواهید یادم نمی آید ........بماند.
من هنوز بعد از 6 ماه هنوز نتوانسته بودم به پذیرش برسم!!!!شاید هم نمیخواستم! مدام در پی این بودم که باید شرایط را تغییر دهم!!!چرا؟!مگر همه اتفاقات باید در کنترل من باشد؟!!!
نتوانسته بودم بپذیرم آدم ها اشتباه میکنند.نباید با یک اشتباه تیشه به ریشه همه ارتباطات زد!
اینها را که میخوانی شاید برایت ساده باشد ولی برای من ماه ها زمان برده و این نشان از خامی و بچگی بنده است.آسان نبود برایم.اصلا آسان نبود.اصلا!
اما خب زندگی است دیگر!
بعد از آن روز چقدر به حال خودم و احساساتی که نسبت به عزیزانم داشتم حسرت خوردم.وقتی فکر میکنم که چقدر خانواده ام و خودم را بخاطر یک سری افکار پوچ و احمقانه عذاب دادم از خودم خجالت میکشم.
حال خوبی دارم این روزها بعد از مدت ها..........
حق میدهم سر و ته ماجرا را نفهمیده باشی!خواستم سبک شوم قدری




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 آذر 1394 11:04 ق.ظ

روانشناسی

نوشته شده توسط:فاطمه
یکشنبه 17 آبان 1394-11:40 ب.ظ

تقریبا همه شما دوستان میدانید که به روانشناسی علاقه مندم و حالا دارم خودم را برای آزمون ارشد آماده میکنم.
امروز داشتم سِیری که باعث این علاقه مندی شد را مرور میکردم.به نظرم خالی از لطف نباشد شرحش!
یادم می آید اولین کتاب رمانی که خواندم آریانا بود.نوشته فهیمه رحیمی.دوم راهنمایی بودم! حالا که این را مینویسم از رمان های ایرانی متنفرم!
اما داستان جالبی بود.یک رگه هایی از انرزی درمانی و متافیزیک به صورت غیر علمی در آن وجود داشت.برای دختری احساسی هیجانی،در آن سن،به شدت گیرا و جذاب بود.بعد از آن کتاب ماندانا را خواندم.باز هم متافیزیک و تله پاتی و......
جالب است کتابهای فهیمه رحیمی،اکثرا به این موضوع نگاه گذرایی دارد.کسی که اصلا تحصیلات دانشگاهی در این زمینه ندارد و الهیات خوانده!!!
ذهنم سخت درگیر شده بود.بعد شروع کردم به خواندن مجله موفقیت.چند سال پیش یک آرشیو 40 تایی را دور انداختم! این مثبت اندیشی حاصل از خواندن موفقیت بعضا کار دستم داد!
در همین حین بیشتر جذب روانشناسی و بیشتر به سمت متافیزیک میشدم به حدی که گاهی شیوه مرتاض ها را پیش میگرفتم!!!! اصرار بر ذهن خوانی و حرکت اشیا با چشم
حالا وقتی فکر میکنم خجالت میکشم از آن روزهایم.گوشه گیری هم عارضه دیگری بود در آن دوران.
تا اینکه وارد دبیرستان شدم کمی علمی تر و عاقلانه تر نگاه میکردم. دیگر دنبال اعمال جادویی نبودم ولی حس اینکه انسان ها را بشناسم و کمک دهنده باشم مرا مجذوب روانشناسی میکرد.تا اینکه سال دوم رشته علوم انسانی را صرفا به دلیل روانشناس شدن انتخاب کردم.
کتاب روانشناسی سال دوم را از حفظ بودم.حتی گاهی معلمم را از اینهمه اشتیاق برای یادگیری شگفت زده میکردم.
از همان اول با روانکاوی به مشکل برخوردم و مخالف فروید و....بودم!راستش را بخواهید علی رغم زحماتش،آخرین فصلی بود که در نظریه شخصیت نکته برداری کردم.
گذشت و رشته روانشناسی عمومی دانشگاه پیام نور پذیرفته شدم! حالم ،حال کسی بود که روی ابرها قدم میزند!سر از پا نمیشناختم.نگاهم به مشاوره،علمی شده بود
نشد که ادامه دهم و شدم دانشجوی انصرافی و دانشجوی حقوق دانشگاه آزاد!!!چیزی که بیشتر شبیه کابوس بود!سر کلاس جزا در ترم اول بارها اشک ریختم!
4 سال گذشت.در این چهار سال،حتی از کنار کتاب روانشناسانه رد نشدم!همه کتابهای روانشناسی ام را به کتابخانه هدیه کرده بودم.فکر میکردم دیگر نباید به روانشناسی فکر کنم.وارد فاز انکار شده بودم!!
ناگهان بعد از اتمام درس،تصمیم گرفتم برای ارشد مشاوره بخوانم هر چند تصمیم گیری سختی بود.خیلی سخت و استرس زا!
همان زمان بود که خودم برای مشاوره، به مشاوری مراجعه کردم.کم کم و طی جلسات، پی بردم که مشاور و شغل مشاوره اصلا به آن سهولت و شیرینی که من فکر میکردم نیست.حتی گاهی بعد از مشاوره وقتی خودم را جای مشاور میگذاشتم میگفتم:من جای او بودم پرتت میکردم بیرون دختره ی لوس!حوصله ات را ندارم!
به وضوح شاهد صبر و تحملِ زیاد مشاوران شدم.اینکه باید بنشینی و حرکات و رفتارِ مراجع را در گروه یا در اتاق تحمل کنی بلکه شاید او بخواهد تغییری کند!

باید به مشاوره به عنوان یک شغل نگاه شود تا یک حرکت انسان دوستانه، که در اکثر موارد دیده نمیشود.مشاور در ذهن ها فردی خوب،آرام،دلسوز،نصیحت گو،مبادی آداب،به دور از خطاست!!
هر چند خود من به شخصه در جلسات مشاوره،به شدت تحت فشار عصبی قرار میگرفتم ولی حسنش اینجا بود که من میتوانستم خستگی یا مخالفتم را ابراز کنم ولی مشاور به خودش این حق را نمیدهد.
مخلص کلام اینکه،حالا بعد از این فراز و نشیب،فارغ از نگاه انسان دوستانه به رشته مشاوره فکر میکنم.رفتن به مشاوره،یک تیر و دو نشان بود!
هم مشکلم را حل کردم و هم نگاهم را تغییر دادم.
حالا مدتهاست که مشاوره را برای خودم میخوانم.برای رشد خودم.شاید اگر بخواهم به عنوان شغل در نظر بگیرم بیشتر تدریس را دوست دارم تا مشاوره!
مشاوره اصلا کار سهلی نیست!یک مسئولیت است!مسئولیتی سنگین تر از آموزش یک علم!تو با مشاوره ات دنیای فرد را تغییر میدهی!شاید بهتر شود شاید بدتر!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 24 آبان 1394 08:18 ب.ظ

پست 2 قسمتی!

نوشته شده توسط:فاطمه
یکشنبه 10 آبان 1394-10:50 ب.ظ

اعتراف میکنم از هوای ابری متنفرم متنفرررررررررررررررررر
اصلا برام مفهوم نداره هوای ابری!تو هوای ابری دلم میخواد خونه باشم و بخوابم تا هوا آفتاب بشه یا بارون بگیره
هوای ابری بدجوری دلگیره!!!
اصلا هوا یا باید بارونی باشه یا آفتابی.ابری چه صیغه ایه؟!!!!!
من اگر قرار باشه یه روزی از کشور خارج بشم و برم یه کشور ابری مثل انگلیس یا....... بدون شک کمتر از یک هفته راهی کلینیک روانپزشکی میشم
برای مهاجرت باید یه کشور آفتابی انتخاب کنم!
یکی ندونه فکر میکنه من الان دکترای فیزیک اتمی دارم،خارج از کشور برام حلوا خیرات کردن!
___________________________________________________________________________________
حق الناس
برای مراسم عزاداری محرم به دامغان رفته بودیم.شب تاسوعا،در یکی از روستاها برای زیارت امام زاده ای رفته بودیم که آقای عبدالرضا امیراحمدی را دیدیم.
شاید بدانید او هم دامغانی است و به همین دلیل هر سال آنجا حضور دارد.اما هیچ سال ندیدم که بخواهد سخنرانی کند و .......به هر حال پدرش از نظر مذهبی فرد سرشناسی بود.
تعجب کردم!بلندگوی امامزاده را گرفت و بعد از تسلیت و تعریف و تمجید که اهالی دامغان مردمی حق شناس و مذهبی و....هستند و حق الناس را میشناسند و.....وکمی هم از حماسه حسینی گفت و بعد به زیرکی مسیر صحبت را به مسائل اجتماعی و سیاسی کشید.
خلاصه بعد از کلی پیچ و تاب و هندوانه گذاشتن زیر بغل ملت،اطلاع داد که میخواهد نامزد نمایندگی مجلس شود و اگر مورد قبول افتد ............
اینجا بود که خونم به جوش آمد!مردک هیچ سالی صدایش در نمی آمد که من هستم و .....حالا که پای منفعتش وسط آمده.........
من ندیدم اما پدرم گفت که یکی از اهالی مجبورش کرده صحبتش را تمام کند و بعد هم با عصبانیت گفته تو که حرف از حق شناسی میزنی،برای تبلیغ از بلندگوی حسینیه استفاده میکنی!وای به حال بقیه!




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 10 آبان 1394 11:18 ب.ظ

تجربه خوب

نوشته شده توسط:فاطمه
سه شنبه 14 مهر 1394-08:03 ب.ظ

پنجشنبه هفته اخیر به همایش اوتیسم در دانشگاه روانشناسی تهران رفتم.
حس حضور توی دانشکده تهران،برای من حس جذابی بود.هرچند در مقایسه با دانشگاه خودم،محیطی کوچک و خشک و قدیمی بود اما به خودم قول دادم تمام تلاشم را برای کسب این جایگاه بکنم.
اکثر شرکت کنندگان خانم بودند و حضور مردان انگشت شمار بود.محتوای جلسه چندان پربار و جامع نبود !نه به این دلیل که من خیلی از این اختلال مطلع هستم!به این علت که بیشتر جلسه صرف حرافی ها و تملق گویی هایِ متعارف این جور مراسم شد .قسمتی هم صرف پرسش سوالات خانواده ها.
قسمتی هم صرف نمایشی شد که در آن سعی شده بود که فرد اوتیسمی را معرفی کند که بی نهایت عالی بود!اینقدر عالی که من و مشاورانی که کنارم نشسته بودند،تصور کردیم کسی که نقش بازی میکند اوتیسم است یا حداقل دارای نوعی اختلال ذهنی است.بعد از نمایش پسر جوان خود را معرفی کرد و در همان حین حالت صورت و چهره اش تغییر کرد و عادی شد.
میدانم خوب توصیف نکردم.باید می دیدید تا درک کنید چه میگویم!فوق العاده بود.
خانم دکتر گلابی که زنی حدود 60-70سال سن داشت.در نهایت تسلط به موضوع سعی میکرد تا آنچه را میداند به زبان ساده بیان کند.به گفته مجریِ همایش 24 سال پیش اولین موسسه خیریه اختلال اوتیسم را در اصفهان راه اندازی کرده بود و از آن زمان خود را وقف این کار کرده بود.
دکتر چنگیزی-دکتر افروز-خانمی که عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی بود و خودش یک پسر اوتیستیک داشت و خانمی دیگر دکتری توانبخشی،از میهمانان همایش بودند.
دکتر افروز از همه سطحی تر سخنرانی کرد.در واقع وراجی هایی که گفتم متوجه او بود.از شخصیتش بیزار شدم.
وقتی در مورد علل وقوع بیماری پرسیدند،تنها اضطراب دوران بارداری را علت اصلی برشمرد!و اینکه پدر و مادر این کودکان در طلاق عاطفی به سر میبردند و.....
تمام این مدت دکتر گلابی و خانمی که فرزندی اوتیستیک داشت،دستشان را جلوی دهانشان گرفته بودند.به نظرم در دلشان میگفتند:خفه شو احمق!
فکر کنید یک لحظه به این فکر نکرد که حدود250 نفر دارند به مادری نگاه میکنند که روی سِن،به عنوان مهمان جلسه نشسته!
به این فکر نکرد که چندین مادر در جمع نشسته اند!خلاصه که از این دکتر افروز بدم می آمد ولی حالا متنفر شدم.
در پایان جلسه،یک پسر14 ساله به نام علیرضا،که اوتیستیک بود،پیانو نواخت.به زیبایی هر چه تمام تر!!شاید بهترین( جانِ مریمی) بود که تا به حال شنیده بودم.فوق العاده بود.
ارتباطی جذابی هم گرفتم!برای من همین که با مرد جوانی در مورد تغییر رشته ام صحبت کنم یا اینکه جرات به خرج بدهم و بروم جلو و در مورد انجمن حمایتی که شکل گرفته اطلاعات بگیرم جذاب است.
با دو مشاور خانم آشنا شدم و خیلی ارتباط خوبی برقرار کردم.
حس فوق العاده ای که از این فضا گرفتم،با بارش عصرگاهی باران تکمیل شد.
هوا تاریک شده بود و اثری از تاکسی نبود.خیسِ خیس شده بودم.برای اولین در تهران،سوار ماشین شخصی شدم.راننده مرد جوانی بود.جلو نشستم چون عقب پر شد.کرایه را تعارف کردم که نپذیرفت و میهمان کرد.ناچارا پذیرفتم.مسافران عقب در مسیر پیاده شدند.از آنها هم کرایه نگرفت.حس خفگی داشتم و جرات نکردم شیشه را پایین دهم.ترافیک بود.ضبط را روشن کرد.مدام میگفتم الان حرفی میزند الان کاری میکند الان.......
اما تا پایان مسیر کلامی حرف نزد و  من هم موقع پیاده شدن صمیمانه تشکر کردم و در دل لذت بردم از برخورد اجتماعیِ زیبایش.
میدان انقلاب پیاده شدم و مستقیم وارد انتشارات جیحون شدم.آنجا را خیلی دوست دارم مخصوصا طبقه دوم را.میتوانی نیم ساعت بدون اینکه کسی عین کلاغ بالای سرت مدام نوک بزند و بگوید چه میخواهی؟!بچرخی و کتابی که دنبالش میگردی را پیدا کنی.برخورد خوبی هم دارند فروشندگانش.برعکس انتشارات رشد که فقط یک بار رفتم و دیگر پایم را نگذاشتم.
همیشه کنجکاوم نسبت به کسانی که برای خرید می آیند.سعی میکنم ارتباط چشمی هرچند کوتاهی بگیرم و لبخندی بزنم.در کل دید مثبتی داشتم با خریدارانِ آنجا!!!!
چرا میگویم داشتم؟!چون همان شب که جلوی صندوق داشتم کتابها را محاسبه میکردم نگاهم با مردی میانسال گره خورد لبخندی زدم و کتابها را گرفتم.در کتابهای خریداری شده ام،کتاب اصول صحیح همسریابی هم بود.
از کتابفروشی خارج شدم.کسی صدایم کرد.همان آقا بود.حدود 50-60سال داشت و قوی هیکل  بود.گفتم حتما سوالی دارد یا کنجکاو شده یا....چه میدانم.
-میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم خانم؟!
-بفرمایید؟!
-دانشجو روانشناسی هستید؟!
-نه حسب علاقه میخونم.بفرمایید؟
-میتونم تا یه مسیری همراهتون باشم؟!ماشین هست.
-ممنون نیازی نیست
-من از شما خوشم اومده میتونیم با هم بیشتر آشنا بشیم؟!!خواهش میکنم
فاصله اش از من با هر جمله نزدیکتر میشد.به جرات میتوانم بگویم 2 وجب فاصله داشت!من را هم تصور کنید که مانده بودم چه بگویم؟!بخندم؟فحش دهم؟!بترسم؟!
همین جمله به ذهنم رسید فقط!
-نه ممنون من باید برم
-خواهش میکنم پشیمون نمیشید!!!!!
نیشم باز بود نمیدانم چرا؟!کلا وقتی مضطرب میشوم نیشم باز است!گفتم :ببخشید.باید برم!
سرم را انداختم پایین و سریع دور شدم بعد که فکر کردم دیدم من عذرخواهی کردم!!!!!
مقایسه کردم و دیدم نمیشود وقتی سوار ماشین پسر جوانی میشوی حتما،احتمال خطر بدهی و در کتابفروشی از پیر مردی که کنارت ایستاده نترسی!
از هیچ چیز نباید ترسید و به هیچ چیز نباید اطمینان داشت.



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 14 مهر 1394 10:30 ب.ظ

...........

نوشته شده توسط:فاطمه
سه شنبه 7 مهر 1394-06:55 ب.ظ

  پنجم ابتدایی بودم.بعد از سالها انتظارِ مادربزرگ،پدرم با او راهی زیارت کربلا شد.آن زمان صدام حکومت میکرد و به تبع مقررات سفت و سختی وجود داشت.در تمام مدت سفر،فقط 2 بار اجازه تماس با ایران بود.برایِ دختری 11ساله که به شدت وابسته پدر است مدت 15 روز بی خبری به شدت عذاب آور بود.
یادم می آید موقع رفتن در فرودگاه،اینقدر گریه کردم که حتی غریبه ها هم برایم دلسوزی میکردند.برای پدرم هم موقعیت سختی بود.هم جدایی از خانواده و هم مسئولیت مادرِ پیری که 5پسر و 2 دختر دیگرش در ایران ایستاده بودند تا خطایی از او سر بزند.
تماااااام مدت در سفر دست مادربزرگم را مثل کودکی 5 ساله چسبیده بود.حتی توجه فیلم بردار را هم جلب شده بود و چندین بار در فیلم دستهای گره کرده آنها را نشان داد.
برای مادربزرگم این سفر اوج آرزو بود. اوج آرزو!
تمااااااام این مدت نه فهمیدم چه میخورم ؟چطور میخوابم؟ کجا میروم؟
اضطراب ورودشان را در فرودگاه هیچ گاه از یاد نمیبرم.فقط گریه کردم.
همه اینها را گفتم که بگویم وقتی خود را محق به قضاوت میبینیم که البته هیچ کس حقی در مورد قضاوت ندارد الا،آنکه صاحب قضاست،کمی،فقط کمی،خود را جای آن فرد و جای اطرافیانش بگذاریم.
یادمان باشد جوانی که در بین کشته شدگان فاجعه ی منا،جان داده.مادری دارد که چشم به راهش بوده و نیامده!
یادمان باشد همه آنهایی که در آنجا بوده اند،برای اعتقاد و آرزویی بوده اند و حتی سالها منتظر چنین روزی اشک ریخته اند!
یادمان باشد،فیلم ها و عکس هایی که از فاجعه منتشر میکنیم را،ممکن است دختری ببیند که هنوز هم به پیدا شدن پدر یا مادرش امیدوار است!همسری است که شوهر جوانش را از دست داده و حالا تصویرش دست به دست میچرخد.
یادمان باشد اگر حتی کسی را مقصر میدانیم،تمسخر را کنار بگذاریم و برای تسلی بازماندگانش هم که شده،دست از قضاوت برداریم.
یادمان باشد کسانی هنوز مفقود هستند و ممکن است دختری جوان یا مادری باشد که حالا در کشوری غریب حیران مانده بدون اینکه بفهمد اطرافیانش چه میگویند و به چه میخندند؟!



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 9 مهر 1394 08:30 ق.ظ

یادش سبز

نوشته شده توسط:فاطمه
شنبه 4 مهر 1394-09:40 ق.ظ

عزیز دلم،دیشب خبر از دست دادن عزیز را شنیدم.خدا روحش را غرق رحمت کند.عزیز رفت بدون اینکه عروسی من را ببیند.بدون اینکه دامادی تو را!
ببخش مرا اگر امروز در مراسم خاکسپاری شرکت نمیکنم.چند ماه پیش،دنبال فرصتی بودم تا ببینمت،اما در این وضعیت........
ببخش مرا اگر در غمت شریک نیستم.نبودی که باشم.حتی در شادیهایم هم نبودی چه رسد به....
عزیز،برایم عزیز بود اما مطمئنم نیازی به آمدن من ندارد.تو هم نیازی نداری!
شاید اگر چند ماه پیش این اتفاق می افتاد برای التیامِ دلتنگی هایم می آمدم اما خیلی وقت است که دیگر دلم برای کسی تنگ نمیشود!حتی تو!
این تعارضی با نگرانی ندارد.هنوز هم قلبم در مشتم همچون گنجشک میزند وقتی عزیزانم کنارم نیستند.اما تو حتی در دایره نگرانی هایم نیستی!!!مگر تو نگران بودی؟!
تسلیتم را بپذیر و بگذار به همان عکسِ عاریتی خوش باشم و تمام.این طور توقعم کمتر است!
میخواهم خودخواه باشم!من حتی برای عروسی هم عذا میگیرم چه رسد به مراسم ترحیم!
تازه پارچه سیاه را از دلم کنده ام.حوصله ی غم های بی دلیل را ندارم.
عزیز دلم،دیگر نه میخواهم در شادی ام باشی،نه در غم هایم!
توقع نداشته باش که من باشم،چون نبودی!هیچ کس نبود!تو که جای خود داری!







نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 4 مهر 1394 09:58 ق.ظ

ارتباط

نوشته شده توسط:فاطمه
جمعه 3 مهر 1394-11:28 ق.ظ

اخیرا روی برخی مسائل تامل بیشتری میکنم.سعی میکنم ارتباطاتم رو اصلاح کنم.
قبل از عید روی لحن صحبتم سعی میکردم کار کنم ولی خب تغریبا فراموشش کرده بودم این چند ماه اخیر.
البته این موضوع خیلی سخته!کلمات و جملات رو بهتر میشه اصلاح کرد تا لحن.بیشترین تاثیر رو هم لحن داره!بعضی نکات رو بیشتر رعایت میکنم.
سعی میکنم وقتی دارم با کسی حرف میزنم حواسم کاملا بهش باشه که چی میگه،اگر کسی اومد بین حرفمون بعد از این که رفت بگم،مثلا مریم داشتی میگفتی،بعدش چی شد؟!
این باعث میشه طرف مقابل حس کنه براش ارزش قائل میشم.
تا ضرورت نداره چیزی از کسی نپرسم.کجا رفتی؟چی خریدی؟......در کل خاله زنک بازی ممنوع(البته این مورد رو پیش از این هم رعایت میکردم اما حالا بیشتر)
یه چیز خیلی مهم به نظرم وقتی اتفاقی متوجه میشیم برای پسری رفتن خواستگاری یا دختری براش خواستگار میاد نپرسیم چی شد؟!خیلی زشته به نظرم!مگر اینکه خودش براتون تعریف کرده باشه.
آهان یه کتاب خوندم در مورد زبان بدن،جالب بود.نوشته مارک بادون.
میگه وقتی میخوای اعتماد کسی رو جلب کنی،حرکت دستهات توی حرف زدن بهتره تو ناحیه افقی شکم باشه.دست ها باز باشه.تو این سطح صدا هم گیرا تر میشه!
میگه اگر میخوای کسی رو خسته کنی و بذاره بره.دستات رو هم سطح پاها بذار.یعنی دستها افتاده باشه و حرکت نداشته باشه.توی این صطح صدا هم آروم و خواب آور میشه
وقتی میخوای کسی رو هیجان زده کنی و شوق و شور بدی به صحبتت،حرکت دستها از سطح سینه بالاتر باشه.اینطوری اتوماتیک صدات هم هیجان پیدا میکنه و بالا میره.البته توی عصبانیت نباید این کار رو کرد.
میگه وقتی با کسی دست میدی اگر میخوای اقتدارت رو نشون بدی دستت رو طوری آروم بچرخون که دست تو بالا باشه،در ضمن دستت صاف و کشیده باشه و دست طرف مقابل رو به سمت شکمش هدایت کنی.اینطوری احساس ضعف به طرف دست میده.اما وقتی میخوای نظر کسی رو جلب کنی و جایگاهش رو بالا ببری تا اطمینان بدی تو دستت رو زیر قرار بده و دستش رو آروم بکش طرف خودت.اینطوری حس برتری میدی به طرف مقابل.
دیگه فعلا بسه زیاد میشه




نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 مهر 1394 11:57 ق.ظ



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3